مولاناو اختیار از خراسانپور

 مولوی و اختیار

امرو نهی و خشم و تشریف و عتیب   نیست جز مختار را ای پاک جیب

اگر تقدیر بر سرنوشت آدمی حاکم هست،ای بسا اختیاری را هم خداوند به او عطا کرده که اگر اختیاری نداشت همه چیز بر حکم جبر  صورت میگرفت ، پس انسان چنان مقام را دارا نمیبود که خداوند به او بخشیده است . وچون سنگی ساکت و صامت و پذیرای هر جبری بود.وچون آفریده های دیگر ،عناصر اراده ، تغییر و تدبیر در نهادش وجود نمی داشت و سرنوشت خویش را به دلخواهش نمی آراست.و بر هر جبری تن در میداد ، هر استبدادی را می پذیرفت و بر هر استعماری گردن میداد.

اما تاریخ گواه این حقیقت است که ابر انسانها، روشن بین ها و رشن ضمیرها  در ادوار مختلف در لحظات که(( بر لب ها مهر بود بر گوش ها مهر بود و بر سینه ها مهر خاوموشی)) گذاشته بودند سکوت را شکسته اند و ازلذت آزادی و شگوفایی سخن گفته اند ودر ظلمتسراها  علم نور را افراشته اند وبا اختراعات ،اکتشافات وآفریدن آثار علمی و فرهنگی ،خوان رهبانیت  ،نازایی ، استایی،  استبداد و استحمار را بر چیدند که امروز هر سهولت و خوشبختی را  در عرصه های اعم از طب، فلسفه ، تکنالوزی و تمدن در رسیدن به اهداف مختلف بکار میگیریم ، همه ازخدمات انسانی آنها بوده  و است.

آری اندیشمند ان و فرهیختگان، دنیا را میدان پیکار برای خویش  دانسته و راز جاودانه زیستن را در خدمت به هم نوع و آفریدن آثار گران سنگ و ایجاد محیط انسانی  دانستند.

آری انسانرا اختیاری هست و اراده و توانی ومقامی که در هیچ آفریده ی نیست:

چه بهتر خواهد بود مقام انسانرا از زبان شمس بشنویم

"نگویم خدا شوی !

کفر نگویم!

آخر اقسام نامیات (گیاهان)،حیوانات و جمادات، و لطایف جوًی فلک ، این همه در آدمی هست!

وآنچه در آدمی هست،

در این ها نیست!

خود"عالم کبیری"،حقیقت آنست...

زهی آدمی که هقت اقلیم و هفت وجود ارزد!

آری خداوند با عطای این همه ارزش ها ،اختیاراتی هم به ما بخشیده است بر خلاف آفریده های دیگر چون نبات و حیوان و جمادات.

 تا زنده گی را با خواست و اراده ی خویش آرایش دهیم.الا کوتاهی از ما خواهد بود.

و به قول ناصر خسر و بلخی:

چو تو خود کنی اختر خویش را بد          مدار از فلک چشم نیک اختری را

و به قول اقبال :

خدا آن ملتی را سروری داد                       که تقدیرش به دست خویش بنویشت

به آن ملت سرو کاری ندارد                      که دهقانش برای   دیگران    کیشت

آری اختاری درماهست که خانه ی آتش گرفته را و انسانی در حال سوختن را بنگریم دست به اقدام زنیم ویا به تماشا بنشینیم.

مولوی و اختیار

مولوی با آنکه عطای خداوندی را به نیایش گران صدیق و خشم او را به آنانیکه از حد بگذرانند انکار نمیکند، انسان را فاعل مختار در هر عملی میداند و جبریان را محکوم میکند.

مولانا کسانی را که هیچ گونه تحرک و عکس العملی در مقابل تعدی دگران از خود نشان نمیدهند، جبون خطاب کرده، و کسانی را که  آگاهانه ظلم و استبداد را به جان دیگران  روا میدارند و دست قضا را بهانه می آورند، اغوا گر و ظالم میداند. اوانسان را فاعل مختار در اجرای هر عملی میداند:

اختیار هست ما را بیگمان       حس را منکر نتانی شد  عیان

امرو نهی و خشم و تشریف و عتیب   نیست جز مختار را ای پاک جیب

اختیاری هست در ظلم و ستم      من از این شیطان و نفس این خواستم

او نیروی های ضدین را که در نهان خانه ای وجود ما نهفته اند، دیو و فرشته می خواند که تا ما را تصمیم در اجرای عملی نبود، آنها خفته اند. چون خواسته ای در میان پیش آمد به فعل آیند و عرضه دارند به رغم هم:

اختاری در  درونت   ساکن   است           

تا ندید او یوسفی کف   را  نخست

چون که مطلوبی برین کس عزضه کرد        

 اختیار خفته    بگشاید     نورد

وان فرشته خیر ها بر     رغم    دیو                    

عرضه دارد میکند در دل غریو

تا   بجنبد   اختیار    خیر    تو                    

زانکه پیش از عرضه خفتست این دو خو

پس فرشته و د یو گشته عزضه دار              

بهر تحریک عروق اختیار

دیو گوید ای اسیر طبع و تن                        

عرضه میکردم نکردم زور من

وان فرشته گویدت من گفتمت                       

که ازین شادی فزون گردد غمت 

               

اختیاری کرده ًی    تو پیشه ای                        

کاختاری دارم و اندیشه ای

چون برد یک حبه از تو یار سود  

        اختیار جنگ در جانت گشود

" ترک کن این جبررا که بس تهیست              

 تابدانی  سر سر  جبر  چیست

اختاری      هست ما را     بی  گمان          

 حس را منکر نتانی   شد  عیان

امر و نهی و خشم و تشریف و عتیب        

نیست جز مختار را ای پاک جیب

در مثنوی مولانا هر مسی زر می شود

او به هر شئی ساکت جان می بخشد

داستان ها ی او همه  زنجیروار با هم تسلسل دارند. مثنوی که سیر روح انسانش میتوان نامید در پهلوی آنکه تفسیر ادیان و قصص  پیامبران است بسا داستان های مشهور که درزبان عام مروج بوده را به شعر درآورده است، اما با زبان دیگر  که درخلال آن اندیشه های عرفانی و فلسفی را که دید گاه خود اوست علاوه میکند. درحقیقت با تأئید جملهء بالا قصه ها را جان می بخشد.

در دفتر اول قصهء از کلیله و دمنه ( کتاب مشهور که مسائل سیاسی را بزبان حیوانات آورده اند) را می آورد که درین داستان منظور مولانا تأ ئید ((اختیار و رد جبر است)) قصه چنان است که نخچیران در یک جلسه ء عمومی تصمیم میگرند که قطعه نامه را به شیر پیشکش کنند تا پادشاه جنگل از حمله های ناگهانی بر آنها صرف نظر کند.در این مانفیست چنان تذکرشده که حیوانات هر روز قرعه کشی میکنند و نام هرکس که برامد همان حیوان به پای خود  به نزد شاه جنگل (شیر) رود و خویش را طعمه أ او کند : قرعه بر هر که فتادی روز روز              سوی آن شیر او دویدی همچو پوز 

. و شیر هم از تصمیم آنها استقبال میکند تا اینکه نوبت به خرگوش میرسد فریاد میزند که او این جبر را پذیرا نیست و برای نابودی شیر و نجات دیگر حیوانات کم زور درصدد چاره برامده وبه مبارزه خواهد دست زد: چون به خرگوش آمد این ساغر به دور         بانگ زد ازخشم آخر چند جور

چون نخچیران دیدند که  از رفتن نزد شیر سر باز میزند  به وحشت افتده او را مجبور به رفتن به نز شیر میکنند.زیرا میدانند که شیر دوباره درکمین آنها خواهد نشست و روزگاررشان را تباه خواهد کرد.

اما خرگوش اذهان میکند که او چارهء دیده است که اورا دراین مأموریت موفق خواهد کرد و از آنها مهلت میخواهد: گفت ای یاران مرا مهلت دهید        تا بمکرم از بلا بیرون جهید          تا امان یابد بمکرم جانتان           ماند این میراث فرزندانتان

و همچنان این راز از آنها پیوشیده میدارد وآنها راهم بدین امر ترغیب مکند که از تصامیم شان دیگران را آگاه نسازند زیرا ....

تا اینکه دیرتر ک نزد شیر میرود و شیر که از این تأخیر به خشم آمده چنین میغرد: مکرهای جبریانم بسته کرد      تیغ چوبین شان تنم را خسته کرد  

زین سپس من نشنوم این دمدمه        بانگ دیوان است و غولان آن همه


گفتمش ما بنده شاهنشهیم              خواجه تاشان که آن درگهیم

گفت شاهنشاه که باشد هوش دار    پیش من تو یاد هر ناکس میار

هم ترا و هم شه ات را بردرم         گرتو با یارت بگردید از درم

 اخبار خرگوش به آخر نمیرسد که شیر کاسه أ صبرش به سر مرسد و به جای که خرگوش گفته بود می دود چون به نزیک آنجامیرسد که هما چاه عمیقی است که خرگوش  به بهانهء آنکه زهرهء آنرا ندارد پای پس میکشد و شیر میبیند که واقعأ شیر دیگری با خرگوش دیگر آنجا کمین کرده ، بدون تأمل و تحمل به شیر که جز عکس خود اونیست حمله میکند و خویش را غرق در چاه که خرگوش یافته بود می افگند و نابود میکند:

 گفت بسم الله  بیا که او کجاست        پیش در شو گر همی گویی تو راست

تا سزای او و صد چون او دهم           ور دروغست این سزای تو دهم

می شدند این هردو تا نزدیک چاه        اینت خرگوشی چو آبی زیر کاه

چونکه نزد چاه آمد شیر دید        کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید

چونکه در چه بنگریدند اندرآب      اندر آب از شیر و او درتافت تاب

شیر عکس خویش دید از آب تفت    شکل شیری در برش خرگوش زفت

چونکه خصم خویش را در آب دید       مر ورا بگذاشت و اندر چه جهید

در فتاد اندر چهی کو کندبود    زانک ظلمش در سرش آینده بود

عکس خود را او عدوی خویش دید   لاجرم بر خویش شمشیری کشید

/ 0 نظر / 14 بازدید